Monday, September 6, 2010

همیشه اولین وجود دارد و من از اولین بارها خوشم می آید.

همیشه دوست داشتم بنویسم. یه جایی برای خودم. تو یه دفترچه یا یه همچین چیزی
همه اون چیزایی رو که تو ذهنمه. بدون سانسور!
اما ذهن مریضم همیشه من رو سانسور میکنه! لعنتی نمی زاره بنویسم. نمزاره اونی رو که دوست دارم بنویسم، با خیال راحت
شاید اینجا بتونم. اینجا که دیگه دفترچه نیست که بترسم دست کسی بیفته!

دارم سعی می کنم فرار کنم از همه محدودیت ها از همه فشارها و از همه اجبارها
شاید برای همین مهاجرت کردم، برای راحت تر زندگی کردن، آزادی بیشتر، چه میدونم...
 افسوس که مجبور شدم ۲۹ سال از زندگی مو رها کنم، همه چیزایی رو که دوستشون داشتم، دوستامو، خانوادمو و شهرم... تهران
با همه دوده هاش با همه مردم خوب و بدش، با همه تناقضاتش و با همه شلوغی و ترافیک ش،
همه رو...
دو سه ماهی میشه که اومدم اینجا
و همه چیز برام غریبه ست و غریبگی اولش با نگاه توریستی جذابه و بعدش این غریبگی بهت فشار میاره و سخت میشه تو غریبگی زندگی کرد ...

باید غریبه ها رو آشنا کنم.

دلم برای همه دوستام تنگ شده،
برای امین، برای مونا
برای همه بحث های تخمی و غیر تخمی مون
همه بازی هایی که از خودمون در آوردیم
همه سفر هاییی که رفتیم ،
فیلم هایی که دیدیم
خاطره هایی که بازگو کردیم.
جلسه های تحلیل کاراکتر آدما
برای زروان و فلسفه و سیگار دست پیچ
برای پدرام و ساناز و جز و ویسکی
برای عطیه و متین و خونشون و دوستی هایی که با هم کردیم
برای قلیون و برای آجرهای آبی خونشون. و رزماری های تو باغچه شون و ماهی های گرون و درشت تو حوضشون
برای فرزام و غر زدن هاش
برای دانیال و عرق سگی
و افسانه ...و درد دل
و تلفن های طولانی

و برای همه سیگارهایی که با هم دود کردیم و برای همه شادی ها غم ها و دلهره های مشترکمون
برای جنبش سبز

برای عرق سگی
برای پفک موتوری با ماست موسیر
برای کباب کوبیده
برای سبزی خوردن
برای پاستیل شیبا
برای بستنی شکلاتی پاک
برای تاکسی سوار شدن
برای پنتری

و حتی برای دلهره و ترس از گرفته شدن به خاطر بدحجابی

دلم تنگه! زخمم می سوزه و من می دونم که سوزشش یه روز خوب میشه ولی جاش روی تنم می مونه برای همیشه و از جای زخمم هیچوقت مویی درنمیاد...

No comments:

Post a Comment